-
شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۳۴ ب.ظ
-
۸۰۴

بعد از اینکه حرفهایش تمام شد عمامهاش را از سرش برداشت و تکان داد و گفت: از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت. این را گفت و عمامهاش را به میان جمعیت پرتاب کرد... .
پایگاه اطلاعرسانی استاد مهدی طائب؛ 11 مردادماه سالروز شهادت شیخ فضلالله نوری مجتهد اول تهران و از علمای مشروطهخواهی بود که نقش اساسی در پیشبرد نهضت ملت ایران در آن زمان ایفا کرد.
با آغاز نهضت مشروطه در 1284 و پیشگامی شیخ فضلالله و آیات سید عبدالله بهبهانی و سید محمدطباطبایی، شیخ توانست حمایت علمای نجف را برای مشروطه بهدست بیاورد اما پس از صدور فرمان مشروطه در مردادماه 1285 و تدوین قانون اساسی مشروطه، شیخ فضل الله که میدید این قانون برگرفته از قوانین دولتهای اروپایی مانند فرانسه و بلژیک است و عناصر فرقههای ضاله مانند «بابیه» و «ازلیه» و فراماسونها در صفوف نهضت رخنه کردهاند، با تحصن در حرم عبدالعظیم(ع)، خواستار مشروطه مشروعه و انطباق قوانین با شرع مقدس اسلام شد.
تحصن شیخ در حرم حضرت عبدالعظیم، همزمان با به توپ بستن مجلس توسط طرفداران محمدعلی شاه قاجار و دستگیری و اعدام برخی مشروطه خواهان شد و برخی تصور کردند که شیخ فضلالله از حامیان استبداد است در حالیکه قصد وی از این تحصن که همراهی بسیاری از متدینان را بهدنبال داشت، «مشروطه مشروعه» بود.
تحصّن در سفارت انگلیس (آغاز تحرک فرماسونرها)
هنگامی که مبارزات در حال رشد و گسترش بود و تغییر نظام حکومتی کشور قطعی به نظر می رسید، انگلیس بوسیله فرماسونرها و روشن فکران وابسته، در میان مبارزان و برخی رهبران نهضت نفوذ کرده، به پخش شایعه احتمال حمله دولت به مردم پرداخت و با این کار، زمینه را برای پناه بردن به سفارت انگلیس آماده کرد. این کوشش ها موجب شد تا فکر تحصّن در سفارت بین مردم رواج یابد. سرانجام با کوشش فراماسون های بازار و جمعی از روشن فکران تحصن در سفارت آغاز شد. بنا به اظهار یکی از شاهدان عینی «این فکر از طرف دو یا سه نفر از تجار عمده که در آن وقت نفوذ زیادی داشتند و با دربار و شاه هم بی ارتباط نبودند، بروز کرد.
شیخ فضل اللّه از بدو آغاز بحث تحصن با آن مخالفت نمود و مردم را از تحصن در سفارت بازداشت. عوامل وابسته، از غیبت علما که در قم تحصن کرده بودند استفاده کرده، تحصن را قوت بخشیدند. شیخ فضل اللّه معتقد بود «مشروطه ای که از دیگ پلو سفارت انگلیس سر بیرون بیاورد به درد ما ایرانی ها نمی خورد.»(2)
دلیل اختلاف در عالمان نجف چه بود؟
درباره اختلاف عالمان نجف، نکته قابل توجّه این است که به رغم جوّ ملتهب نجف در اوایل مشروطه، که نشریاتی مانند حبل المتین نیز بدان دامن میزدند، اما یکی از مسائلی که سبب تلطیف فضا میشد، تقوای عالمان و مراجع بزرگ از جمله آخوند خراسانی بود. در این خصوص، وقایع و داستانهای متعددی نقل شده است.
اختلاف علما در مشروطه، (از جمله مراجع ثلاث با مرحوم سید یزدی و شیخفضلالله نوری) عمدتا در دو مسأله کلّی بوده است که به صورت مختصر بیان میشود: اختلاف در تطبیق مسائل دینی برر مصادیق خارجی (م صداق شناسی) بود.
جای هیچ تردیدی میان عالمان نبود که اگر مشروطه در مقام محدود کردن و نظارت بر اعمال حکومت برآید، باید حمایت شود؛ امّا در این که مشروطه ایجاد شده چنین است، محل اختلاف بود.(3)
نظر امام راحل درباره شیخ فضل الله
راجع به همین مشروطه و اینکه مرحوم شیخ فضل الله رحمه الله ایستاد که - مشروطه باید مشروعه باشد، باید قوانین موافق اسلام باشد. در همان وقت که ایشان این امر را فرمود و متمّم قانون اساسی هم از کوشش ایشان بود، مخالفین، خارجی ها که یک همچو قدرتی را در روحانیت می دیدند کاری کردند در ایران که شیخ فضل الله مجاهد مجتهدِ دارای مقامات عالیه را، یک دادگاه درست کردند و یک نفر منحرف، روحانی نما، او را محاکمه کرد و در میدان توپخانه شیخ فضل الله را در حضور جمعیت به دار کشیدند. شاید گاهی شما یا مردم خیال بکنند که من اگر چنانچه از روحانیت طرفداری می کنم برای این است که من هم یک معمّم هستم و این گروه گرایی است. من کراراً گفتم که من با هر که معمّم است و اسم خودش را روحانی گذاشته است موافق نیستم، و من کراراً گفتم که روحانی که بر خلاف مسلک روحانیت و اسلام عمل بکند و توطئه گر باشد این از ساواکی بدتر است، برای اینکه ساواکی، ساواکی است و این ساواکی به صورت معمّم و لباس روحانیت پوشیده است.(4)
نظر رهبر معظم انقلاب درباره مشروطه
چه شد که غربیها، مشخصاً انگلیسیها، در این مسأله[مشروطه] کامیاب شدند؛ از چه شگردی استفاده کردند که کامیاب شدند. در حالی که مردم که جمعیت اصلی هستند، میتوانستند در اختیار علما باقی بمانند و اجازه داده نشود که شیخ فضلاللَّه جلو چشم همین مردم به دار کشیده شود؛ قاعدهی قضیه این بود. به نظر من مشکل کار از اینجا پیش آمد که اینها توانستند یک عدهای از اعضای جبههی عدالتخواهی - یعنی همان اعضای دینی و عمدتاً علما - را فریب بدهند و حقیقت را برای اینها پوشیده نگه دارند و اختلاف ایجاد کنند. انسان وقتی به اظهاراتی که مرحوم آسید عبداللَّه بهبهانی و مرحوم سید محمد طباطبایی در مواجهه و مقابلهی با حرفهای شیخ فضلاللَّه و جناح ایشان داشتهاند، نگاه میکند، این مسأله را درمییابد که عمدهی حرفها به همین است که اینطور میگفتهاند.(5)
نظر آیتالله بهجت درباره شیخ فضل الله
مرحوم شیخ فضلالله نوری که از مخالفین مشروطه بود، از پیش خبر میداد که کشف حجاب از لوازم مشروطه است. آن مرحوم میدید که مقررات مشروطه به ظاهر اسلامی است، ولی از مصادر لاابالی و بلکه بیدین (سفارت انگلیس) سرچشمه میگیرد و تأیید میشود. لذا به مشروطهخواهان گفته بود: مرا میکشند، شما را هم میکشند. در نهایت نیز چنین شد، آقا سید عبدالله بهبهانی رحمهالله را که طرفدار مشروطه بود، بدتر از مرحوم آقا شیخ فضلالله نوری از بین بردند و تیر باران کردند!(6)
جزئیاتی از نحوه شهادت شیخ فضلالله نوری
«سران مجاهدین، یپرمخان ارمنی را که دو روز بود به ریاست کلشهربانی منصوب گردیده بود احضار نموده مطلب را با او در میان گذاشتند. یپرم خان گفت: اگر خیال اعدام شیخ را دارند باید هر چه بهموقع، به اجرا بگذارند، زیرا بعداً احساسات آتشین مردم تخفیف حاصل میکند و اجرای این نقشه بلااشکال نخواهدبود... زعمای مجاهدین انجام این مأموریت را بهخود یپرم محول کردند. یپرم نیز شبانه با چند نفر مجاهد ارمنی شیخ را دستگیر نمودند».
مناسب است داستان دستگیری شیخ را از زبان مدیرنظام بشنویم. وی صاحبمنصب ژاندارم و کشیک نظمیه بوده است که در آن لحظات به دستور رئیس نظمیه و به دلیل دوستی با حاج شیخ مسئول حفاظت وی شده بود. وی داستان دستگیری شیخ را چنین نقل میکند: پس از فتح تهران هر کسی به شیخ پیشنهادی میداد. من گفتم: «من دو چیز به عقلم میرسد؛ یکی اینکه در خانهای پنهان شوید و بعد مخفیانه به عتبات بروید... فرمود: این که نشد. اگر من پایم را از این خانه بیرون بگذارم، اسلام رسوا خواهد شد... عرض کردم، دوم اینکه مانندخیلیها تشریف ببرید به سفارت. آقا تبسم کرد و فرمود: شیخ خیرالله! برو ببین زیر منبر چیست؟ شیخ خیرالله رفت و از زیر منبر یک بقچه قلمکار آورد... دیدیم یک بیرق خارجی است!... فرمود: حالا دیدید؟ این را فرستادهاند که من بالای خانهام بزنم و در امان باشم، اما رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کردهام، حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر؟! روز پنجم یا ششم، آقا مرا خواست. رفتم تویکتابخانه. گفت فرزندم! تو جوانی، جوان رشیدی هم هستی ـ بیست و هفت، هشت سالهبودم ـ من حیفم میآید که تو بیخود کشته شوی. اینجا میمانی چه کنی؟ برو فرزندم، ازاینجا برو!»
بعد از چند روز نیروهای نظامی مشروطه منزل حاج شیخ را محاصره و پس از دستگیری، او را در نظیمه، واقع در میدان سپه ـامامخمینی فعلیـ زندانی کردند. پس از چند روز در عمارت گلستان یک محاکمه نمایشی به دادستانی روحانینمای فراموسونر، شیخ ابراهیم زنجانی بر پا و اول مجتهد ایران را به اعدام محکوم کردند.
شیخ در این محاکمه به رغم کهولت سن چنان با صلابت به دفاع از اندیشههای خود پرداخت که نشانگر اعتقاد عمیق به مواضع خودش بود. در این محاکمه بارها دادستان و فرمانده شهربانی را که در محکمه حاضر بودند تحقیر کرد. «پس از محاکمه، آقا را به نظمیه برگرداندند و در حیاط وی را نگه داشتند. آقا به یکی از مسئولین مجاهدین به آرامی گفت: اگر من باید بروم آنجا (با دست اطاق حبس خود را نشان داد) که معطلم نکنید و اگر باید بروم آنجا (با دست چوبه دار میدان توپخانه را نشان داد) که باز هم معطلم نکنید. آنشخص جواب داد: الآن تکلیف معین میشود و با سرعت رفت بالا و بلافاصله برگشت وگفت: بفرمایید آنجا (میدان توپخانه را نشان داد). آقا با طمأنینه برخاست و عصازنان بهطرف در نظمیه رفت. جمعیت، جلوی در نظمیه را مسدود کرده بود... آقا همانطور که زیردر ایستاده بود نگاهی به مردم انداخت و رو به آسمان کرد و این آیه را تلاوت فرمود: «وَاُفَوِضُ اَمری اِلیاللهِ. أنَّ اللهَ بَصیرٌ بُالعِباد» و به طرف دار راه افتاد.
روز 13رجب 1327ق روز تولد امیرالمؤمنین علی(ع) بود. یک ساعت و نیم به غروب مانده بود. در همینگیراگیر باد هم گرفت و هوا به هم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفید شده بود. همینطور عصازنان به آرامی و طمأنینه به طرف دار میرفت و مردم را تماشا میکرد تا نزدیک چهارپایه دار رسید. یک مرتبه به عقب برگشت و صدا زد: نادعلی! نادعلیخودش را به آقا رسانید و گفت: بله آقا! مردم که یک جار و جنجال جهنمی راه انداخته بودند، یک مرتبه ساکت شدند و میخواستند ببینند آقا چکار دارد... دست آقا رفت تویجیب بغلش و کیسهای در آورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: علی! این مهر را خُردکن... آقا بعد از اینکه از خُرد شدن مهرها مطمئن شد به نادعلی گفت: برو! و دوباره راه افتاد و به پای چهارپایه زیردار رسید.»
آقا عصا و عبای خود را به طرف مردم انداخت وآماده بود تا او را کمک کنند از چهارپایه دار بالا برود. «زیر بغل آقا را گرفتند و از دستچپ رفت روی چهار پایه... قریب ده دقیقه برای مردم صحبت کرد....: خدایا! تو شاهد باش که من آنچه را که باید بگویم به این مردم گفتم... خدایا! تو خود شاهد باش که دراین دم آخر هم باز به این مردم میگویم که مؤسسین این اساس، لامذهبین هستند که مردم را فریب دادند... این اساس، مخالف اسلام است.... محاکمه من و شما مردم بماند پیش پیامبر محمد بن عبدالله(ص)...
بعد از اینکه حرفهایش تمام شد عمامهاش را از سرش برداشت و تکان داد و گفت: از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت. این را گفت و عمامهاش را به میان جمعیت پرتاب کرد... در این وقت طناب را به گردن آقا انداختند و چهار پایه را از زیر پای او کشیدند... باد هم شدیدتر شد. گرد و غبار و خاک و خل فضا را پر کرد... جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه... روی یک نیمکت گذاشتند.. دور نعش را گرفتند. آنقدر با قنداقه تفنگ و لگد به نعش آقا زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهنش روی گونهها و محاسنش سرازیر شد...
و اینگونه رهبر مشروعهخواهان بر سر آرمان خویش ایستاد و به شهادت رسید و دامان آزادیخواهان مدعی را تا ابد خونین کرد و چه زیبا گفته است جلال آل احمد: «من نعش آن بزرگوار را بر سردار همچون بیرقی میدانم که به علامت استیلای غربزدگی پس از دویست سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد و اکنون در لوای این پرچم، ما شبیه به قومی از خود بیگانهایم؛ در لباس و خانه و خوراک و ادب و مطبوعاتمان و خطرناکتر از همه در فرهنگمان فرنگیمآب میپروریم و فرنگی مآب راهحل هر مشکلی را میجوییم».(7)
منابع؛
3 - https://b2n.ir/554855
7 - https://b2n.ir/555365